X
تبلیغات
دریاچه قو
داستان و شعر

فصل ها همیشه

 مرا یاد تو می اندازند

و لباس سفیدی که

هنوز به چوب لباسی  چسبیده

   و کمد

 به دنبال کت شلوار دامادیش می گردد

آه 

چه قدر تابستان درد ناک است

که با تمام کلمات گرمش

هنوز نتوانسته

برف روی قلبت را آب کند

برای پاییز دلم می سوزد

که برگهایش را

روی زمین پهن کرده

شاید به دنبال فرش قرمزی می گردد

تا من و تو

 قبل از رسیدن زمستان

از روی آن عبور کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 8:9  توسط صونا مرادی | 

بیدار است

تقویم

در تمام طول شب

چشم به ساعتی دوخته

كه فكر مي كند خوابيده

... 

 ساعت

 در تلاش و تکاپوست 

هر چند که  می داند

سالهاست

سالش گذشته

 تقویم دیواری

گوشهایش سنگین است

و فردا نخواهد آمد

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:1  توسط صونا مرادی | 

 شیشه ها عکاس خوبی نیستند

وقتی اتوبوس حرکت کند

تصویرها به شیشه ها نمی چسبند

خاطره که ندارند

پیر که نمی شوند

***

شیشه دلخوش به کودکیست

که به عکس خویش می خندد 

 خودش را می بیند

***

همدرد  است

با پیری که رویاهایش

از پنجره ی ذهن فرار کرده

مشتی از عبارت و کلمات درهم

هدف های رها شده

تمام گذشته  در شیشه نمایان است

به شیشه تکیه زده

***

جوانی با شوق

تغییر را تبدیل به شکوفه ی سیب کرده 

روی شیشه

 آینده ایی درخشان پدیدار است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 16:2  توسط صونا مرادی | 

کشتی روی اشک ها

بی قراری های من را

 به ساحل می برد

من نیز همراه تو بیمارم

نگاه غم زده ات

غبار غصه می پاشد به این چهره

لبخندت را تکثیر کن

عاشق سرسبز بودن فصل های خشکیده ی

سر انگشتانتم

من هنوز

رنگ دیروزِ بهار زندگیمان را

 فراموش نکرده ام

اما امروز

 قاب پنجره ی غم گرفته ات

دنیایم را پر کرده

مادر با من بمان

من بی تو

 آواره ی بی خواب

و پژمرده ایی سرگردانم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 15:41  توسط صونا مرادی | 

سراب بود

همه ی بیابانی که باغ می پنداشتم

نه پر پروازی

نه صدای آوازی

حرف هایش  آرزوهایم را می درید

چهارچوب خانه

کلمات را چون خشتی به بیرون می راند

شاید می خواست

بنایی جدید بسازد

که اینگونه اعلام جنگ می کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 8:0  توسط صونا مرادی |